می خوام ساعت ها قدم بزنم..

دنیاست دیگه.. باور کن بعضی چیزها خیلی برای آدم سخنه حتی ممکنه هیچ وقت نتونه باور کنه..

به گذشته فک می کنم.. به اتفاقاتی که اومدن و رفتن و اندوه و رنجی که باقی مونده.. بعضی دردا رو هیچ وقت نمیشه به کسی گفت چرا که گوش شنوا و محرمی دور و برت وجود نداره؛ مجبوری که توی خودت بریزی و بشی غمخوار خودت، سر روی شونه ی تنهایی ت بذاری و شب ها که همه خوابن بشینی و مثه دیوونه ها با خودت زمزمه کنی.. این روزا و شبا بدجوری ذهنم درگیره، درگیر خودمم، درگیر همه چی و هیچی..

دلم می خواد ساعت ها یه خیابان بلندو که درختا دو طرفش قد کشیدن رو قدم بزنم.. جنون قدم زدن گرفتم.. همین چن روز پیش زیر نم نم بارون قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم..

هنوزم دارم تو همون فضا توی ذهنم قدم می زنم..

* بارانی در من است..

برچسب ها: قدم زدم , هیچ وقت , درگیر
زمان: 2015-06-30 11:30:57

غزلی از سر گلایه و درد ...

 

شرابی تلخ می خواهم بیاور درد بسیار است
که من می سوزم و می سازم و نامرد بسیار است

شبیه کوه بغض آتشینم را فرو خوردم
که صبر و طاقت این آدم خونسرد بسیار است

چه از من مانده جز دستان خالی و دلی لبریز..
درختی که به پایش خاطرات زرد بسیار است

دلم خوش بود تنها از منی من از توام افسوس
به دور خانه ی معشوقه ها شبگرد بسیار است

بلای خانمان سوزی که می گویند یعنی تو
بلاهایی که عشقت بر سرم آورد بسیار است

به من گفتی برای ماندنت دیگر دلیلی نیست
-به دنیال تو می آیم- نرو برگرد...بسیار است

 

* غزلی بود از سر گلایه و درد ... بگذار بگذریم

به قول شهریار:

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران...

 

 

زمان: 2015-06-30 11:31:02

عشق من!


تنهایی آدم های تنها شبیه هم نیست

و آدم های تنها شبیه هم نیستند.



عشق من! عشق تو با این نرسیدن عشق است

پشت در آمدن و طعنه شنیدن عشق است


مثل یک مار بپیچی به خودت، دم نزنی
شب نخوابیدن و هی درد کشیدن عشق است


محو زیبایی یک گل شدن و با حسرت
دست خود را ببری پیش و نچیدن عشق است


گاه شیرینی و ترشی بهم آمیخته است
از انار لب تو مزه چشیدن عشق است


در خودت جمع شوی، ابر شوی، گریه کنی
پشت یک پنجره تا صبح چیکدن عشق است


هر بلایی که رسیده است به من می فهمم
همه را زیر سر چشم تو دیدن عشق است


آینه بودن و با سنگ مدارا کردن

به تماشای تو و لب نگریدن عشق است.




سلام  دوستان

از اینکه نتوانستم و نمی توانم دعوت هایتان را اجابت کنم،

معذرت می خواهم، بر من ببخشایید.




زمان: 2018-06-24 01:30:02

پاییز می آید...

تصور می کنم دست خودم را لای موهایت...




دوباره فصل دلتنگی من پاییز می آید

به نیشابور شعرم لشکر چنگیز می آید


کنار پنجره تنهایی ات را قاب می گیری

تصور می کنی با اسب خود پرویز می آید


به جای شادی اش غم را برایت هدیه آورده

نماد روزهای تیره با شبدیز می آید


من از  چشمان عاشق پیشه ی فرهاد می خوانم

به متن قصه ها شیرین شور انگیز می آید


بسوزان و برقصان... در سماعت خواب می بینی

که شمس مولوی از جانب تبریز می آید

...

سه قطره اشک می افتد به روی دفتر شعرم

دوباره فصل دلتنگی من پاییز می آید



زمان: 2018-06-24 01:30:02

عبور

خدایا!

به من عزت بده

تا بنده ای مرا خوار نسازد

و من نیز بندگانت را خوار نسازم

آمین...








به وجد آورده ای با گام های خود خیابان را

که حتی ابر می خواند به شوقت "باز باران" را


"بهار اندام" من وقتی که می آیی، تماشا کن

برای دیدنت صف بسته هر سمتی درختان را



عجب دست و دل این شاخه های ترد می لرزد

به دست باد حتمن داده ای موی پریشان را


پر از اردیبهشتی مثل شهریور تنت داغ است

بهاری کرده ای حال و هوای عصر آبان را


به غیر از عشق تو هر آتشی خاموش خواهد شد

همان چیزی که من سر می کنم با آن زمستان را


همان چیزی که حتی یک درخت پیر هم با آن

تحمل می کند سرمای سخت برف و بوران را

...

میان کوچه ای می پیچی و عطر تو می پیچد

نمی بینی به دنبال خودت این راه بندان را



چند خطی برای خودم:

این روزها برای شعر دلتنگم اما مجالی نیست

این روزها خیلی از خودم عقب افتاده ام

این روزها حس می کنم که کم کم دارم به نبودنت عادت می کنم

حس می کنم که دیوانگی هایم ته نشین شده است

و روزمرگی از سر و کول واژه هایم بالا می رود

این روزها خودم نیستم

اما شب ها

آه از شب ها

که رنگ تو دارند

شب هایی که مقدسند

شب هایی که کنج اتاقم کز می کنند

توی چشمانم زل می زنند

و آرام در بستر تنهایی ام می خزند و تن سردشان را به تنم می چسبانند

آه از شب ها

دارم از شب های نبودنت حرف می زنم

شب هایی که همه ی دیوانگی هایم را به تو پیوند زده اند

امان از روزها و آه از شب ها...


چند خطی برای شما:

دوستان عزیز

از اینکه در این مدت نگاه های مهربونتون رو از این صفحه ی سیاه دریغ نکردین، ممنونم

از اینکه با نقد ونظرهاتون قسمتای تاریک شعرمو روشن کردین، سپاسگزارم

دوستی با شما در جهانی که پر از دشمنی هاست، مایه ی مباهات و افتخارمه

چن وقتی نخواهم بود و زمانی که بهار دلتنگی هایم _ پاییز _ فرا رسید، بر می گردم

همیشه رفتن دست خود آدم نیست، بعضی وقتا مجبور می شی و مجبورت می کنن که بری و نباشی

هرچیزی می تونه باعث رفتن بشه، حتمن که آدم ها دلیلش نیستن،گاهی موقعیت پیش اومده و دلمشغولی ها

و گرفتاری ها باعثشه. براتون غمای کوتاه و شادی های پایدار آرزومندم. خدا...


زمان: 2018-06-24 01:30:02

بازی با دم پلنگ


سلام دوستان


در دومین"حلقه ی ماه" انجمن ادبی کلمه

در بیست و نهم فروردین نود و دو

مجموعه ی "پلنگ در پرانتز" خانم زهرا حسین زاده را

نقد کردم. شما را به خواندن آن در "ادامه ی مطلب" دعوت می نمایم.


*تشكر مي كنم از تمام کسانی که نقد را خواندند و نظر دادند

با احترام به همه ی این عزیزان، کامنت ها را تأیید نمی کنم.


برچسب ها:
زمان: 2018-06-24 01:30:03

لبخند مرموز



بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند  "صائب"


هرسال که می گذرد، غباری از خاطرات با تو بودنم، بر چهره می نشیند

به این می اندیشم که تا چه زمان مرا یارای از تو سرودن است، به این می اندیشم که آیا نیرومندتر از عشق در جهان نیز وجود دارد؟ و هزاران سوال دیگر، اما خوب من! می دانم که همه ی سوالات به تو ختم خواهد شد.آنچه که می دانم این است؛ تا آن زمان که قلبم در سینه می تپد از تو خواهم سرود؛ از لبخندی که همیشه بر لبانت نشسته بود، از تویی که هیچگاه شعرهایم را نمی خوانی.




چشمان آبی رنگ و موهای بلوندت را

لبخند مرموزانه ی مثل ژکوندت را


می خواهم و غیر از تو را هرگز نمی خواهم

حتی تحمل می کنم رفتار تندت را


شکل درختی مهربان آغوش وا کردم

طوفان و برف و ریزش رگبار تندت را


از نسل اسماعیلم و این بار می گویم

محکم بکش بر حلق من چاقوی کندت را


هر دفعه اما با سکوتت دیده ام _تلخ است_

لبخند مرموزانه ی مثل ژکوندت را


زمان: 2018-06-24 01:30:03

همین جایی میان کاج ها و لای شب بوها



شب ها دیر می خوابم

می ترسم فردا صبح که برخیزم

"تو "را نداشته باشم


 

نمی خواهم تو را پنهان کنم در کنج پستوها

شبیه باغ سبزی در حصار خشک بازوها

طبیعت در تو شکل بهتری از خود نشان داده است

همین جایی میان کاج ها و لای شب بوها

تنت شهریوری داغ است، آتش می زند، گاهی

نسیمی می وزد از سمت گندم زار گیسوها

به دنبال تو وقتی می خرامی راه می افتند

میان کوه و دره گله ای از بچه آهوها

تمام آفرینش می شود محو تماشایت

پری ماهی که امشب آمدی در برکه ی قوها

برای صید دریا دل به دریا می زنم هرشب

صدایت می زنند اینگونه غمگینانه جاشوها

میان موج های بندری دامنت بانو

چه زیبا همنوازی می کند رقص النگوها

....

بمان پیشم نرو با رفتنت پاییز می آید

نگو که می روی با اولین کوچ پرستوها


برچسب ها:
زمان: 2018-06-24 01:30:03

تولدی دیگر

 

سلام

تنها دلیلی که میشه واسه نبودنم بیارم اینه که

گاهی آدم با خودشم مشکل داره...بیخیال

فعلن هستم.

 

از آه آفرید و از آهن نیافرید

از غیر آبگینه خدا زن نیافرید

وقتی که بوستان تو باشد به گل چه کار؟

باغی چنین شکوفه به دامن نیافرید

بر باد می دهی و به آتش کشیده ای

مانند گیسوان تو خرمن نیافرید

غیر از خدا قسم به تو که هیچ شاعری

شعری به وزن تن تت تن... تن نیافرید

موسیقی درونی و بیرونی تو را

اینقدر دلبرانه مطنطن نیافرید

تشبیه کرده اند به سیب دو نیمه ای

تهمینه را بدون تهمتن نیافرید

بغضی که در گلوی غزل گیر کرده است

زن را برای گریه و شیون نیافرید

چاقو اگر چه دسته ی خود را نمی برد

مانند دوستان تو دشمن نیافرید

تلخ و مهیب می گذرد بی تو روزها

ماهی به سرد کامی بهمن نیافرید

از سرنوشت راه فراری نمانده است

تقدیر را به میل تو و من نیافرید

 

زمان: 2018-06-24 01:30:03